ادبی - اجتماعی - هنری - دودی

 

وسط صحنه یک تکه سنگ قرار دارد که مردی پشت به تماشاگران روی آن نشسته است . نور به صورت متمرکز روی مرد قرار دارد . صدای نفس نفس زدن و چرخیدن چرخ گاری توجه او را جلب می کند . آرام بر می گردد و به سمت صدا نگاه می کند ، همزمان نور متمرکز دیگری مردی را که دارد گاری را می کشد روشن میکند . مرد گاری چی لباس پاره ای به تن دارد و لبه های شلوارش ریش ریش است . نگاه آن دو با هم تلاقی می کند .

 

مرد : ( زیر لب ) حالت چطوره ؟

گاری چی : ( نفس نفس زنان ) تا نزدیک ترین آبادی چقدر دیگه مونده ؟

 

نور متمرکز دیگری برای چند لحظه گاری را روشن می کند . روی گاری دختری که رویش ملافه ی سفید رنگی کشیده شده خوابیده است .

 

مرد : مریض همراهت داری ؟

گاری چی : آره ، حال دخترم خوب نیست

مرد : اهل این طرفا نیستی ، از کجا میای ؟

گاری چی : نه اهل اینجا نیستم . من اهل هیچ کجا نیستم

مرد : چی کاره ای ؟

گاری چی : فروشنده ی دوره گرد

 

گاری چی روی زمین می نشیند و کیسه ی توتونش را باز می کند و سیگاری می پیچد . مرد از روی تکه سنگ بلند می شود و کنار گاری چی روی زمین می نشیند

 

گاری چی : من از بچه شانس نیاوردم . سه تاشون وقتی بچه بودن مردن . فقط همین یکی برام مونده که اینم حالش خوش نیست

مرد : چند سالشه ؟

گاری چی : بیست سال

مرد : پس خیلی جوونه هنوز

گاری چی : اره خیلی جوونه ، هر سال بهار که می شد مثل قاصدک ها رها می شد با باد ، سر به سره پیرمردا میذاشت ، با بچه ها می خندید ، از پسرا دل می برد . اما حالا حالش خوب نیست ، از تابستون حالش خوب نیست ، هر روز هم لاغر تر و ضعیف تر میشه

مرد : تابستون مگه چه اتفاقی افتاد براش ؟

گاری چی : یه شب خواب می بینه که یه مار بزرگ و سیاه روی سینش حلقه زده . صبح که بیدار میشه میبینه سینه هاش کبود شده و از اون موقع تا حالا روز به روز ضعیف تر و لاغر تر میشه

مرد : خوب ببرش دکتر

گاری چی : ( نفس عمیق می کشد ) بهم گفتند این نزدیکی ها یه پرستوی سفید دیده شده ، دخترم اگه چشمش به پرستوی سفید بیوفته و اونو ببینه زود خوب میشه . فقط یه پرستوی سفید توی کل دنیا وجود داره ، تو اونو دیدی این طرفا ؟

مرد : ( با تعجب ) گفتی پرستوی سفید ؟

گاری چی : سفید مثل برف

مرد : ( اطرافش را نگاه می کند ) گفتند این طرفا دیده شده ؟

گاری چی : آره ، تو ندیدیش ؟

 

 

نور روی گاری را روشن می کند ، دختر ناله ای می کند و به خود می پیچد

 

 

گاری چی : ( بلند می شود و بالای سر دخترش می رود ) دخترم دیدی گفتم پرستوی سفید همین جاست ، ایناها ، این مرد خودش پرستوی سفید رو دیده ( دختر مینالد و به خود می پیچد )

مرد : ( بلند می شود و با انگشت نقطه ی را نشان می دهد ) آره ، اون جاست ، خودم دیدمش

گاری چی : ( به سمت اشاره ی مرد نگاه می کند ) اون جاست ؟

مرد : اره اون جاست

 

گاری چی گاری را به سمت اشاره مرد می کشد و از صحنه خارج می شود ، مرد تا خارج شدن گاری چی از صحنه همان طور می ایستد و بعد به سمت تکه سنگ می رود و پشت به تماشاگران روی آن می نشیند . نور می رود .

 

پی نوشت : اقتباسی از داستان پرستوک سفید نوشته ی یوردان یووکو

+ تاريخ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()

 

درست دو ساعت پیش بود ، نه ، زیادم دقیق نیست ، دو ساعت ، سه ساعت ، نیم ساعت ، زیاد مهم نیست . اتفاقی ام که افتاد زیاد مهم نبود . از کافه که برگشتم یه نخ سیگار روشن کردم و تا بوی سوخته ی فیلترش دراومد کشیدمش ، بعدشم یه فشنگ گذاشتم توی اسلحه و گذاشتمش رو شقیقم . اولش با دست راست تفنگ رو گرفتم ، خوشم نیومد ، دادمش دست چپم و ماشه رو کشیدم . حالا هم که دارم راه کافه تا خونه رو پیاده میرم و سیگار پشت سیگار دود می کنم و بعد از هر پک تف می کنم پای درخت های لب جوب . ابوذر می گفت این قهوه جوش رو از ترکیه واسش آوردن اما توی بازار مس گرها میشه شبیهش رو پیدا کرد . فردا بعد از اداره حتما یه سر میزنم ، سر سه راه بازار هم یه مغازه قهوه فروشی هست . توی جاده اردبیل مریم یادم داد چطوری توی خونه قهوه درست کنم ، از فردا از شر کافه رفتن و شلوغی خیابون صفاییه راحت میشم . تازه دستور شکلات صبحانه رو هم بهم داد اما نه من اهل صبحونه خوردنم نه حوصلم میشه اون همه وقت وایسم سر گاز هی هم بزنم تا سفت شه . فروغ امروز حالش بد بود ، منم حالم بد بود ، هی سیگار کشیدیدم و هی فوت کردیم به همدیگه . بهش گفتم با خودکشی هیچ اتفاقی نمی افته ، فقط مغز آدم از خاطره ها خالی میشه . اونم گفت من مغزم خالی شده ، اما معلوم بود همش دلش میخواست گریه کنه .
خون روی دیوار تا فردا خشک میشه ، اگه همسایه ها از صدای شلیک نریزن تو خونه حتما تا دو  سه روز دیگه از بوی تعفن میان سراغم .

 

+ تاريخ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()

 

آه...

آه...

آه...

تنها یک نت را تکرار می کردی

آه...

آه...

آه...

 

پی نوشت : در نواختن ویولن نوازنده موجودی مستقل است ، هیچ دست بیگانه ای در سلطنت او اختیار ندارد و هیچ گوشی جز گوش او زیر و بم صدا را تعیین نخواهد کرد . به محض اینکه آرشه اش ساز را لمس کند چالشی شگفت انگیز آغاز می شود.

 

+ تاريخ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()

 

-  از چیزایی که حالا پیش میان می ترسم . می ترسم ما برای یه زندگی کاملا جدید آماده نباشیم . توی مندرلی ، ما برده ها ساعت 7 شام می خوریم ، آدما وقتی آزاد باشن ساعت چند شام می خورن ؟

o  مردای آزاد وقتی غذا می خورن که گرسنه شون باشه ، زنای آزاد هم همین طور

 

 

 

manderlay

by :  Lars von Trier's

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()

 

نارنجی

نارنجی

نارنجی

لب هایت

گردنت

پستان هایت

امروز ناهار ماکارانی داشتیم با سس فلفل وقتی که داشت توی کوچه بارون میومد و اصغر آقا چپقش رو داده بود زنش چاق کنه

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()

 

 

دندان هایت طعم الکل داشت

مست

پرز زرد زبانم را پک می زدی

 

+ تاريخ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()

 

در داگویل چهار تیپ شخصیت زندگی می کنند : " تام " "گریس"  "اهالی شهر" و " پدر گریس " و درام فیلم توسط آن ها به پیش می رود .

 

داگویل در ساختار از یک مقدمه تشکیل شده و نه اپیزود . اما بازه های زمانی رخ دادن کنش در درام به هفت قسمت قابل تقسیم بندی است :

 

1- از اپیزود یک تا اپیزود سه که در آن کنش انجام شده تغییر رفتار اهالی شهر نسبت به گریس از حالت بی تفاوتی و ناشناختگی به مورد قبول قرار دادن گریس به عنوان یک شهروند می باشد.

 

2- از اپیزود سه تا اپیزود پنج که در آن کنش انجام شده زندگی روز مره همراه با رضایت می باشد.

 

3- از اپیزود پنج تا شش که در آن کنش انجام شده شروع رفتارهای آزار دهنده از سوی اهالی شهر نسبت به گریس می باشد.

 

4- از اپیزود شش تا هفت که کنش انجام شده در آن شروع یک اپیدمی رفتارهای آزاردهنده ی همه گیر از سوی اهالی شهر نسبت به گریس می باشد.

 

5- از اپیزود هفت تا هشت که کنش انجام شده در آن تغییر نظر تا اینجا مثبت "تام" نسبت به "گریس" و شروع همزبانی با اهالی شهر در آزار "گریس"

 

6- از اپیزود هشت تا نه که در آن سه شخصیت از چهار شخصیت بنیادی فیلم رفتارهای دراماتیک از خود بروز می دهند . "تام از آزار و اذیت به خیانت کردن می رسد ، اهالی شهر به صورت روزمره " گریس" را آزار می دهند و گریس ناگهان از چهره ی تسلیم شده و شکست خورده به یک چهره ی پیروز و انتقام جو تبدیل می شود .

 

7- از اپیزود نه تا هر زمان که این فیلم به نمایش گذاشته شود که کنش انجام شده در آن ساختن سوالاتی بی جواب در زمینه ی سیاه در ذهن مخاطب است.

 

در نمودارهای زیر نحوه ی کنش چهار شخصیت بنیادی فیلم در هر یک از بازه های زمانی و تاثیر هر یک در دراماتیک کردن اثر و همچنین سهم هر شخصیت در به دوش کشیدن بار درام فیلم نشان داده شده است :

 

 

 

گریس

 تام

 پدر گریس

اهالی شهر

و در نهایت از جمع تمام این نمودار ها ، نمودار کلی درام داگویل به شکل زیر در می آید

 

نکته ی قابل توجه در این فیلم ، روایت تئاتر گونه و ساختار شکنانه ی عناصر صحنه نیست ، بلکه توانایی بی نظیر کارگردان در باور پذیر کردن این تغییر از خیر به شر با استفاده از دیالوگ ها و زاویه ی تصویر برداری بسیار زیبای این فیلم می باشد . هنر لارس فن توریه در به تصویر کشیدن پرش های دراماتیک به صورت باور پذیر و جذاب برای مخاطب در این فیلم است .

 

 dogville

by : Lars von Trier

 

پی نوشت : این مدل تحلیل نموداری درام را  کورت ونه گوت در مردی بدون وطن با ذکر چند مثال ساده توضیح داده است

نمودارها به صورت خطی رسم شده اند ، جهت استفاده ی دقیق تر و بررسی جزیی تر درام می باید سراغ نمودارهای غیر خطی رفت .


چطوری میشه این جا نمودار کشید که قشنگ مشخص باشه ؟

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()

 

...

زنگ

زنگ

زنگ

سرش را می گذارد روی زنگ

زنگ

زنگ

زنگ

...

 

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده محمد رضا زفتی داد بزن ()